اشعارعاشقانه وزیبای نیمایوشیج | رویای بارانی

تبلیغات در سایت تبلیغات در سایت تبلیغات در سایت تبلیغات در سایت
کاربران عزیز سایت هر روز به روز میشود حتی با وجود کم کاری های اخیر که از شما عزیزان عذر خواهی میکنیم برای دیدن پست های جدید به صفحه اول سایت و زیر پست ثابت مراجعه فرمایید با تشکر

تبلیغات

تبلیغات در سایت

موضوعات

آمار سایت

بازديد امروز : 4452 بازديد ديروز : 5475 بازديد کل :5864153 تعداد مطالب : 2027 تعداد نظرات : 561 ارسال روزانه : 1.39 نظرات روزانه : 0.39

تبلیغات

تبلیغات در سایت سایت تفریحی

اشعارعاشقانه وزیبای نیمایوشیج

بازدید: 1,244 views

اشعارنیمایوشیج

تصدیق می‌کنم چیزی از قلب کم‌ بهاتر نیست و من تو را با قلبم خریده‌ام

حال مرا سرزنش می‌کنی …

زیرا نتوانسته‌ای از روی قلبِ من این خطوط را که خطوط یک سکه

به نامِ تو ترسیم شده است ، بخوانی …

اشعارعاشقانه وزیبای نیمایوشیج

ادامه مطلب…

تصدیق می‌کنم چیزی از قلب کم‌ بهاتر نیست و من تو را با قلبم خریده‌ام

حال مرا سرزنش می‌کنی …

زیرا نتوانسته‌ای از روی قلبِ من این خطوط را که خطوط یک سکه

به نامِ تو ترسیم شده است ، بخوانی …

♥♥♥

برای خواندن شعر به ادامه مطلب مراجعه نمایید

تصدیق می‌کنم چیزی از قلب کم‌ بهاتر نیست و من تو را با قلبم خریده‌ام

حال مرا سرزنش می‌کنی …

زیرا نتوانسته‌ای از روی قلبِ من این خطوط را که خطوط یک سکه

به نامِ تو ترسیم شده است ، بخوانی …

چطور ممکن است در حالتی که خودت دعویِ اعتبار می‌کنی

من اعتبار نداشته باشم …

زیرا من سکه‌ای هستم که به وجود تو اعتبار می‌یابم. شکل تو،

اسم تو و آثار تو همیشه با من است …

عالیه، مرا سرکوب و خُرد کن . یک قطعه‌ی کوچک ،

من باز آثار وجود تو را نشان می‌دهد …

مرا آتش بزن، به قالب دیگر بریز ،

جنسیت و مقدار من همان خواهد بود …

اگر گردوغبار ایام روی یک سکه نشسته است به‌طوری که آن سکه را نتوانی بخوانی

و بشناسی، آن را بردار، روی آن دست بکش، آن را صیقلی کن …

♥♥♥

به تو معلوم خواهد شد یادگار وجود چه‌کسی است ،

قلب شاعر دریای بزرگ است …

ببین دریا را که با تمام وسعت خود به اندک نسیمی سیمایش را پُرچین می‌کند

چرا اندک سوءظنی سیمای مرا غمگین و متفکر نکند ‌که طبیعت قلب مرا حساس‌تر از قلب‌های دیگر آفریده است؟ …

به تو بگویم چه‌چیز باعث بدگمانی من شده است:

محبت … برای این‌که تو را دوست می‌دارم …

با وجود این‌که خواستم دوستی‌ام را مخفی بدارم

آن را آشکار می‌کنم …

♥♥♥

منت دونان

زدن یا مژه بر مویی گره ها
به ناخن آهن تفته بریدن
ز روح فاسد پیران نادان حجاب جهل ظلمانی دریدن
به گوش کر شده مدهوش گشته
صدای پای صوری را شنیدن
به چشم کور از راهی بسی دور
به خوبی پشه ی پرنده دیدن
به جسم خود بدون پا و بی پر
به جوف صخره ی سختی پریدن
گرفتن شر ز شیری را در آغوش
میان آتش سوزان خزیدن
کشیدن قله ی الوند بر پشت
پس آنگه روی خار و خس دویدن
مرا آسان تر و خوش تر بود زان
که بار منت دونان کشیدن

در پیش کومه ام

در پیش کومه ام
در صحنه ی تمشک
بیخود ببسته است
مهتاب بی طراوت.لانه.
*
یک مرغ دل نهاده ی دریادوست
با نغمه هایش دریایی
بیخود سکوت خانه سرایم را
کرده است چون خیاش ویرانه.
*
بیخود دویده است
بیخود تنیده است
“لم” در حواشی “آئیش”
باد از برابر جاده
کانجا چراغ روشن تا صبح
می سوزد از پی چه نشانه.
*
ای یاسمن تو بیخود پس
نزدیکی از چه نمی گیری
با این خرابم آمده خانه.

کک کی

دیری ست نعره می کشد از بیشه ی خموش
“کک کی” که مانده گم.

از چشم ها نهفته پری وار
زندان بر او شده است علف زار
بر او که او قرار ندارد
هیچ آشنا گذار ندارد.

اما به تن درست و برومند
“کک کی” که مانده گم
دیری است نعره میکشد از بیشه ی خموش.

بر سر قایقش

بر سر قایقش اندیشه کنان قایق بان
دائماً میزند از رنج سفر بر سر دریا فریاد:
“اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی میداد.”
*
سخت طوفان زده روی دریاست
نا شکیباست به دل قایق بان
شب پر از حادثه.دهشت افزاست.
*
بر سر ساحل هم لیکن اندیشه کنان قایق بان
نا شکیباتر بر می شود از او فریاد:
“کاش بازم ره بر خطه ی دریای گران می افتاد!”

پاسها از شب گذشته است

پاسها از شب گذشته است.
میهمانان جای را کرده اند خالی. دیرگاهی است
میزبان در خانه اش تنها نشسته.
در نی آجین جای خود بر ساحل متروک میسوزد اجاق او
اوست مانده.اوست خسته.

مانده زندانی به لبهایش
بس فراوان حرفها اما
با نوای نای خود در این شب تاریک پیوسته
چون سراغ از هیچ زندانی نمی گیرند
میزبان در خانه اش تنها نشسته.

ترا من چشم در راهم

ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ ” تلاجن” سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.

شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.

شب همه شب

شب همه شب شکسته خواب به چشمم
گوش بر زنگ کاروانستم
با صداهای نیم زنده ز دور
هم عنان گشته هم زبان هستم.
*
جاده اما ز همه کس خالی است
ریخته بر سر آوار آوار
این منم مانده به زندان شب تیره که باز
شب همه شب
گوش بر زنگ کاروانستم.

مرغ شباویز

به شب آویخته مرغ شباویز
مدامش کار رنج افزاست، چرخیدن.
اگر بی سود می چرخد
وگر از دستکار شب، درین تاریکجا، مطرود می چرخد…

به چشمش هر چه می چرخد، ـــ چو او بر جای ـــ
زمین، با جایگاهش تنگ.
و شب، سنگین و خونالود، برده از نگاهش رنگ
و جاده های خاموش ایستاده
که پای زنان و کودکان با آن گریزانند
چو فانوس نفس مرده
که او در روشنایی از قفای دود می چرخد.
ولی در باغ می گویند:
” به شب آویخته مرغ شباویز
به پا، زآویخته ماندن، بر این بام کبود اندود می چرخد.”

هنوز از شب…

هنوز از شب دمی باقی است، می خواند در او شبگیر
و شب تاب، از نهانجایش، به ساحل می زند سوسو.

به مانند چراغ من که سوسو می زند در پنجره ی من
به مانند دل من که هنوز از حوصله وز صبر من باقی است در او
به مانند خیال عشق تلخ من که می خواند

و مانند چراغ من که سوسو می زند در پنجره ی من
نگاه چشم سوزانش ـــ امیدانگیزـــ با من
در این تاریک منزل می زند سوسو.

شب است

شب است،
شبی بس تیرگی دمساز با آن.
به روی شاخ انجیر کهن ” وگ دار” می خواند، به هر دم
خبر می آورد طوفان و باران را. و من اندیشناکم.

شب است،
جهان با آن، چنان چون مرده ای در گور.
و من اندیشناکم باز:
ـــ اگر باران کند سرریز از هر جای؟
ـــ اگر چون زورقی در آب اندازد جهان را؟…

در این تاریکی آور شب
چه اندیشه ولیکن، که چه خواهد بود با ما صبح؟
چو صبح از کوه سر بر کرد، می پوشد ازین طوفان رخ آیا صبح؟

همه شب

همه شب زن هرجایی
به سراغم می آمد.
به سراغ من خسته چو می آمد او
بود بر سر پنجره ام
یاسمین کبود فقط
همچنان او که می آید به سراغم، پیچان.

در یکی از شبها
یک شب وحشت زا
که در آن هر تلخی
بود پا بر جا،
و آن زن هر جایی
کرده بود از من دیدار؛
گیسوان درازش ـــ همچو خزه که بر آب ـــ
دور زد به سرم
فکنید مرا
به زبونیّ و در تک وتاب

هم از آن شبم آمد هر چه به چشم
همچنان سخنانم از او
همچنان شمع که می سوزد با من به وثاقم ، پیچان.

در کنار رودخانه

در کنار رودخانه می پلکد سنگ پشت پیر.
روز، روز آفتابی است.
صحنه ی آییش گرم است.

سنگ پشت پیر در دامان گرم آفتابش می لمد، آسوده می خوابد
در کنار رودخانه.

در کنار رودخانه من فقط هستم
خسته ی درد تمنا،
چشم در راه آفتابم را.
چشم من اما
لحظه ای او را نمی یابد.
آفتاب من
روی پوشیده است از من در میان آبهای دور.
آفتابی گشته بر من هر چه از هر جا
از درنگ من،
یا شتاب من،
آفتابی نیست تنها آفتاب من
در کنار رودخانه.





دانلود آهنگ جدید



دیدگاه:۰

اشتراک گذاری

مطالب مرتبط

دیدگاه کاربران

رویای بارانی » اشعارعاشقانه وزیبای نیمایوشیج

تبلیغات

http://www.royayebarani.ir
تبلیغات در سایت

خبرنامه سایت

برای اطلاع از اخرین بروز رسانی سایت در خبرنامه ما سایت عاشقانه رویای بارانی عضو شوید.لازم به ذکر است این خبرنامه از طریق سرویس گوگل صورت می پذیرد و هیچ گونه اسپم یا تبلیغاتی به ایمیل شما ارسال نخواهد شد.

تولبار رویای بارانی

برترین مطالب

ارتباط با مدیران در یاهو مسنجر

morteza

morteza

پیشنهادی ما